تبليغاتX
ღ من و ماه ღ

ღ من و ماه ღ

سپاس

 
 
خدایا:
 
همواره، تو را سپاس می گذارم که هر چه، در راه تو و راه پیام تو،
بیشتر می روم بیشتر رنج می برم،
 آنها که باید مرا بنوازند.... می زنند،
آنها که باید همگام باشند....سد راهم می شوند.
آنها که باید حق شناسی کنند.... حق کشی می کنند،
آنها که باید دستم را بفشارند.... سیلی می زنند،
 آنها که باید تقویتم کنند.... سرزنشم می کنند
نومیدم می کنند،
 
 تا در راه تو؛

از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم،
 
چشم ببندم، رانده شوم....
 
تا تنها امیدم تو شود،
 
چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند،
 
 تنها از تو یاری طلبم،
 
تنها از تو پاداش گیرم،
 
 در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد،
 
 تا؛
 
 تکلیفم با تو روشن شود،
 
تا تکلیفم با خودم معلوم گردد.

 

                                     "دكتر شريعتي"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

تو برو خود را باش!

 

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده​ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

علی

 

علي پيامبر را در خواب مي بيند و به ايشان عرض مي كنند يا رسول الله من از دست امت تو خون دلها خورده ام حضرت فرمود : آنها را نفرين كن . علي نيز نفرين كرد و گفت :

خدايا مرا از آنها بگير

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

عروسي

 

زندگي همچون يه رود هميشه جريان دارد

در مسير خود سنگهاي سخت را مي شکند و براي خود راه باز ميکند

 

 

 

 

يكشنبه عروسي خواهرمه ياد بچه گيامون بخير....

ايشالا خوشبخت شه..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

نميدانم

 

سرم را که برگرداندم، خواب و بیدارش را نمی دانم....

 جای خالی تو، توی ذوق می زد .

 سرم را که برگرداندم، نگاهم افتاد به هرچه شعر و عکس و خدا.

که هی حضور مهربانت را به من گوشزد می کردند.

سرم را که برگرداندنم، خواب و بیدارش را نمی دانم... 

نمیدانم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط  هاله  | 

باز خدا

ای آفریننده من

         من رو در این سال ببخش و بیامرز

                                 لباس عافیت بر تنم کن

                                           در راه راست و نکو هدایتم کن

                                             عشق به دوستان و عزیزان را روز افزون گردان

خدایا من عاشقت هستم

                                                                       من رو دوست بدار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

درصد

 

           درصد ميگيريم مدام سهممان را از اين دنيا...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط  هاله  | 

گوهر

 

خدايا ،

مرا متبرك  گردان

تا در دنيايي كه همه

به دنبال لذت تملك و قدرت هستند

ديدگانم بر تو دوخته باشد

                      مگذار از پي چيزهايي بروم                       

كه مرگ آنها را مي ربايد

بلكه به جست و جوي چيزهايي برآيم

كه زندگي را در بر دارند

من با گوهر هاي زمين ، با زر و سيم

با دارايي و ملك چه كنم؟

ثروت عشق تو را مي خواهم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

توان

 

 ما هنوز از توان‌مان خارج است تا آنچه را باخته‌ایم به‌یاد‌آوریم.

یورگوسفریس

از بدی هایش که بگذریم، چند روز خوبی بود این روزها. . . آمیخته به اشتیاق و هیجان و آرامش!

بی تفاوتی ها هِی رنگ می بازد و خونسردترین آدم ها هم. . . بله!!! 

دیگر این که:

ته دلم روشن است... یک جور ِ خوب. . .


 آنقدری که یک حس کودکانه ی خوب، قلقلکم می دهد

 و خستگی هايم را... بی خیال می شوم و... می خندم.

                               ـ گوش کن...

                                                   شُکر... زیاد. . .

 

                      

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

مادر

 

باز نزديك ميشوم به روز شوم دوري از تو...

اين روزها همه چيز مرا به ياد تو مي اندازد...

دلم براي نگاهت پر ميكشد...

گفته بودي به سفري طولاني ميروي

 اما ....

 دل كودكت بيش از اين تاب دوري ندارد!

 

«مادر یگانه موجودی است که حقیقت عشق پاک را می‌شناسد.»

                                                                               انوره دو بالزاک

 

مادر مهربانم خلاصه ميكنم ته مانده وجودم را ...

 تا نفسم در گذرگاه سينه جريان دارد يادت را نگاه ميدارم

مادرم چه بي تاب بوسدن دستهايت هستم

روزگار رخصت وداع را به ما نداد...و شايد چه خوب ! كه يادت را همواره زنده در قلبم قرار داد!

دوستت دارم مهربانترين...دوستت دارم مادرم !

                 

                 «مادر، سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.»

                                                                          بتهوفن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

عشق

 

             اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

خدايا

 

خدایا تنها حضور تو مرهمی بر دل خسته ی من است

خدایا در این سکوت بی نهایت در این سیاهی شب تنها خاطره هایم هستند

که همچون ستاره های درخشان گویای روشنی است

خدایا در انتهای جاده ی زندگی میان بن بست تنهایی اسیر شده ام

ای کاش می توانستم دیوار سرنوشت را در هم شکنم و ازادی را در اغوش بگیرم

ای کاش می توانستم صداقت را دوباره احیا کنم انوقت دیگر تنهایی بی معنا بود

ای کاش می شد همیشه زیبا زندگی کرد

                                                                        لیلا عباسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط  هاله  | 

عاشورا

 

   زينب ميگويد عاشورا از چه زمان شروع شد...

 

همهمه در بيرون دَر، شدت گرفت و دَر، آنچنان كوفته شد كه ستونهاي خانة پيامبر لرزيد.
ــ بيرون بيائيد. بيرون بيائيد وگرنه همه‌تان را آتش مي‌زنيم...


صدا، صداي عمر بود.
تو با يك دنيا غم از جا بلند شدي و به پشت دَر، رفتي ، اما دَر را نگشودي.
ــ تو را با ما چه كار؟ بگذار عزاداريمان را بكنيم.


باز هم فرياد عمر بود:
ــ علي، عباس و بني‌هاشم، همه بايد به مسجد بيايند و با خليفة پيغمبر بيعت كنند.
ــ كدام خليفه؟ امام و خليفة مسلمين كه اينجا بالاي سر پيامبر است.
ــ مسلمين با ابوبكر بيعت كرده‌اند، دَر را باز كن و گرنه آتش مي‌زنم.

يك نفر به عمر گفت:
ــ اينكه پشت در ايستاده، دختر پيغمبر است، هيچ مي‌فهمي چه مي‌كني، خانة رسول الله...


عمر دوباره نعره كشيد:
ــ اين خانه را با هر كه در آن است، آتش مي‌زنم.
بزودي هيزم فراهم شد و آتش از سر و روي خانه بالا رفت.
تو همچنان پشت در ايستاده بودي و تصور مي‌كردي به كسي كه گوشهايش را گرفته مي‌توان گفت كه هدايت چيست؟ خير كجاست و رسالت چگونه است.
در خانه تني چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هيچكس به اندازة تو شايسته دفاع از حريم پيامبر نبود.
تو حلقة ميان نبوت و ولايت بودي، برترين واسطه و بهترين پيوند ميان رسالت و وصايت.
محال بود كسي نداند آنكه پشت در ايستاده، پارة تن رسول الله است.
هنوز زود بود براي فراموش شدن اين حديث پيامبر كه:
ــ فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را.


وقتي آتش از دَر خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بيار معركة ابوبكر، آنچنان به دَر حريم نبوت لگذ زد كه فرياد تو از ميان دَر و ديوار به آسمان رفت.


مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به كربلا دلداري مده.
عاشورا اينجاست! كربلا اينجاست!


اگر كسي جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر، خانة دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت مي‌كنند، خيمه‌هاي ذراري پيغمبر را آتش بزنند.
من بچه نيستم مادر!
شمشيرهايي كه در كربلا به روي برادرم كشيده مي‌شود، ساختة كارگاه سقيفه است. نطفة اردوگاه ابن سعد در مشيمة سقيفه منعقد مي‌شود.
اگر علي اينجا تنها نماند كه حسين در كربلا تنها نمي‌ماند!!

حسين در كربلا مي‌خواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است.

 پيامبري كه تو در خانة او و در حريم او مورد تعدي قرار گرفتي.


تعدي به حريم فرزند پيامبر سنگين‌تر است يا نوة پيامبر؟
مادر! در كربلا هيچ زني ميان در و ديوار قرار نمي‌گيرد.


خودت گفته‌اي. ما حداكثر تازيانه مي‌خوريم، اما ميخ آهنين، بدنهايمان را سوراخ نمي‌كند.
مادر! وقتي تو را از پشت دَر بيرون كشيدند، من ميخ‌هاي خونين را ديدم.
نگو گريه نكن مادر! بايد مُرد در اين مصيبت، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد.
ما سخت جاني كرده‌ايم كه تاكنون زنده مانده‌ايم.
نگو كه روزي سخت‌تر از عاشورا نيست!!

 
در عاشورا كودك شش ماهه به شهادت مي‌رسد، اما تو كودك نيامده‌ات ـ محسن‌ات ـ به شهادت رسيد.
من ديدم كه خودت را در آغوش فضه انداختي و شنيدم كه به او گفتي:
ــ مرا بگير فضه، كه محسن‌ام را كشتند.


پيش از اين اگر كسي صدايش را در خانه پيامبر بالا مي‌برد،

 وحي نازل مي‌شد كه «پايين بياوريد صدايتان را».
اگر كسي پيامبر را به نام صدا مي‌كرد وحي مي‌آمد كه «نام پيامبر را با احترام بياوريد.»


هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده، خانه‌اش را آتش زدند. آن آتش كه عصر عاشورا به خيمه‌ها مي‌گيرد، مبدأش اينجاست.
دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست.
من كربلا را ميان دَر و ديوار ديدم، وقتي كه نالة تو به آسمان بلند شد.

 
بعد از اين هيچ كربلايي نمي‌تواند مرا اينقدر بسوزاند.


شايد خدا مي‌خواهد براي كربلا مرا تمرين دهد تا كاروان اسرار را سرپرستي كنم، اما اين چه تمريني است كه از خود مسابقه مشكلتر است.


در كربلا دشمن به روشني خيمه كفر علم مي‌كند، اما اينها با پرچم اسلام آمدند،

 گفتند از فتنه مي‌هراسيم، كدام فتنه بدتر از اين؟ ديگر چه مي‌خواست بشود؟


كدام انحراف ايجاد نشد؟ كدام جنايت به وقوع نپيوست؟ كدام حريم شكسته نشد؟

 كاش كار به همينجا تمام مي‌شد.


تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند، تو را كه از سر راه برداشتند، تازه به خانه ريختند.
پدر كه حال تو را ديد، برق غيرت در چشمهاي خشمناكش درخشيد، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد، گردن و بيني‌اش را به خاك ماليد و چون شير غريد:
ــ اي پسر صحاك! قسم به خدايي كه محمد را به پيامبري برانگيخت، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم، به تو مي‌فهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعني چه؟
و باز خندق‌وار از روي او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نكند.


اما ...اما تداعي‌اش جگرم را خاكستر مي‌كند.
به خود نيامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و ديگران، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براي بيعت گرفتن به مسجد ببرند.
ريسمان در گردن خورشيد. طناب بر گلوي حق. مظلوميت محض.


تو باز نتوانستي تاب بياوري. خودت نمي‌توانستي به روي پا بايستي اما امامت را هم نمي‌توانستي در چنگال دشمنان تنها بگذاري.
خود را با همة جراحت و نقاهت از جا كندي و به دامن علي آويختي.
ــ من نمي‌گذارم علي را ببريد.
نمي‌دانم تازيانه بود، غلاف يا دستة شمشير بود، چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوي مجروح تو زد كه تو از حال رفتي و دستت رها شد.
انگار نه بر بازو و پهلوي تو كه بر قلب ما مي‌زد، اما ما جز گريه چه مي‌توانستيم بكنيم؟
و پدر هم كه خود در بند بود.
تو از هوش رفتي و پدر را كشان كشان به مسجد بردند. در راه رو به سوي پيامبر برگرداند و گفت:
يَابْنَ اُمّ اِنَّ الْقّوم اسْتَضْعفوني وَ كادُوا يَقْتُلُونَني.
برادر! اين قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا مي‌كشند.
يعني همان كلام هارون به برادرش موسي در مقابل يهود بني‌اسرائيل.
شايد مي‌خواست علاوه بر درد دل با پيامبر، يهود و سامري را تداعي كند.
و شايد مي‌خواست اين حديث پيامبر را به ياد مردم بياورد كه به او گفته بود:
انت مني بمنزله هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي.
تو براي من مثل هرون براي موسايي (كه برادرش بود و وزيرش) با اين تفاوت كه نبوت به من ختم مي‌شود (و وصايت با تو آغاز مي‌شود)
عمر به پدر گفت:
علي بيعت كن.
پدر گفت:
ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟
عمر به پدر، به برادر و وصي پيامبر، به جان پيامبر گفت:
ــ گردنت را مي‌زنم.
پدر گردنش را برافراشت و گفت:
ــ در اينصورت بندة خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اي.
عمر گفت:
ــ بندة خدا آري اما برادر پيامبر نه.
پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد:
ــ يعني انكار مي‌كني كه پيامبر بين من و خودش، صيغة برادري جاري كرد؟
عمر گفت و ابوبكر هم:
ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.
پدر گفت:
ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از آن شماست. من بر مبناي همين استدلالتان به شما مي‌گويم كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.
هيچكدام حرفي براي گفتن نداشتند.
اما عمر گفت:
ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كني.
پدر رو به عمر كرد و گفت:
ــ گره خلافت را براي ابوبكر محكم مي‌كني تا او فردا آن را براي تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببري.
بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.
تو وقتي به هوش آمدي از فضه پرسيدي:
ــ علي كجاست؟
فضه گفت كه او را به مسجد بردند.


من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوي مسجد دويدي و وقتي علي را در چنگال دشمنان ديدي و شمشير را بالاي سرش فرياد كشيدي:
ــ اي ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برنداري، سرم را برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم. به خدا نه من از ناقة (شتر)صالح كم ارج‌ترم و نه كودكانم كم‌قدرتر.


همه وحشت كردند، اي واي اگر تو نفرين مي‌كردي! اي كاش تو نفرين مي‌كردي.
پدر به سلمان گفت:
ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند ...


سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض كرد:
ــ اي دختر پيامبر! خشم نگيريد. نفرين نكنيد. خدا پدرتان را براي رحمت مبعوث كرد ...
تو فرياد زدي:
ــ علي را، خليفة به حق پيامبر را دارند مي‌كشند...


اگر چه موقت، دست از سر علي برداشتند و رهايش كردند. و تو تا پدر را به خانه نياوردي، نيامدي. ولي چه آمدني، روح و جسمت غرق جراحت بود.

 
و من نمي‌دانم كدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.
تو از علي، خسته‌تر، علي از تو خسته‌تر. تو از علي مظلوم‌تر، علي از تو مظلوم‌تر.


هر دو به خانه آمديد اما چه آمدني.
تو چون كشتي شكسته، پهلو گرفتي.
و پدر درست مثل چوپاني كه گوسفندانش، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عين حال خشمگين خود را به خانه انداخت

 
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد، به اين سنگيني نيست
پدر به هنگام تغسيل، روي تو را خواهد ديد و بازوي تو را و پهلوي تو را


و پدر را از اين پس هزار عاشورا است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط  هاله  | 

بهار

 

كبري تصميم گرفته ديگر كتابش را زير هيچ درختي گم نكند . مشقش را زود بنويسد . زود هم بخوابد و روزهاي باراني بجاي قدم زدن در خيابان ، در خانه بنشيند .

عمو زنجير باف پشت كوه ها مانده و خوابش برده و با هيچ صدايي نمي آيد .

 سارا دنبال دارا مي گردد  كه مبادا در نداري روزهاي زندگي از خوشي هاي آن عقب بماند .
پسر شجاع مدتي است در هيچ كارتوني نقش بازي نمي كند . به گمانم عاشق شده باشد .


باربي هنوز جفتش را پيدا نكرده و دائم در حال رژيم لاغري است .


حاج زنبور عسل تمام دنيا را بدنبال مادرش گشته و اسمش در كتاب ركوردهاي پرواز ثبت شده است و همين روزهاست كه بليط رفت و برگشت به كره ماه را هم بگيرد تا در آنجا نيز بدنبال مادرش بگردد .

برويم...
برويم به سراغ همه آدمهايي كه دلشان گرفته و قلبشان شكسته ....

هزار بار كه خيانت كنند ،

يكبار دشنام نده . يكبار پرخاش نكن . هزار بار لبخند بزن .

هزار بار دوست بدار . هزار بار اگر لگدمالت كردند ، هزار بار خوبي كن .

هزار بار گل هديه شان كن . هزار بار كه ناديده ات انگاشتند ، هزار بار به سراغشان برو .

به ديدارشان . حالشان را جويا شو .

انساني كه خوبي كردن بلد نباشد به درد مردن هم نمي خورد .


دستم را دراز مي كنم . كتاب باران خورده ام را از زير درخت سبز تنهاييم بر مي دارم .

از روي تصميم كبري سه بار مي نويسم . توي دفتر نقاشي سارا عكس دارا مي كشم . مي دانم خوشش مي آيد .

 پسر شجاع را توي ويدئو مي گذارم و تا آخرش را تماشا مي كنم

. مي خواهم بدانم بالاخره پسر شجاع قوي تر بود يا حاج زنبور عسل .
با من بيا تا عمو زنجير باف را بيدار كنيم ....

بهار نزدیک است !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط  هاله  | 

مورچه

مورچه ها

علیرغم سماجتشان

خیلی زود

می میرند....

...........

 

«همين چند سطر

دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اين که انسان کوچک بماند بهتر است

به دنيا نيايد بهتر است»

                              گروس عبدالملکيان

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط  هاله  |